فاطمه نورافاطمه نورا، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 16 روز سن داره

فرشته من

دختر گلم 34 هفته شدی.....

دختر کوچولوی من دیگه اگه خدا بخواد به اخرش داریم میرسیم....اتاقتم که کامل شده دوشکتو اوردن ازش برات عکس میزارم.....مامانی خیلی دوست دارم بدونم اون تو چیکار میکنی.....باهات که حرف میزنیم فورا واکنش نشون میدی....زبل خانوم همش قوز میکنی از یه طرف شکمم میای بالا....دلم برای این تکونا تنگ میشه....خیلی خوشحالم که شمارو دارم....دوست دارم عزیز دلم.... ...
12 اسفند 1392

نورای من وارد 33 هفتگی شدی....

وای هورا....داریم هر روز به دیدنت نزدیک تر میشیم...5 هفته دیگه مونده نورا...همش قوز میکنی قلمبه میای بالا دل مامانی یکم درد میگیره...خیلی سخته خوابیدن تازه شبها هم بابا بهزاد از ناله های من نمیتونه بخوابه...ولی خوشحالم دیگه داریم هر روز نزدیک تر میشیم دوست داشتنی کوچولو...اتاق خوشکلتو چیدم...خیلی رویایی شد منتظر دوشکتو بیارن بعد ازش برات عکس میزارم...هم خودتو هم اتاقتو هم زندگیمو با تو و بابای مهربونت دوست دارم....بوسسسسس ...
5 اسفند 1392

دختر قشنگم وارد 32 هفتگی شدی....

وای دختر گلم نور چشمام خیلی خوشحالم داریم وارد 9 ماهگی میشیم....کاشکی زمان دیگه تموم شه زود  ببینمت عروسک من....فقط باهات بازی کنم و نوازشت کنم عشق من...دیگه قشنگ تو شکم مامانی قل میخوری عین توپ قل قلی...خیلی دوست دارم برم سونو ببینمت....روزارو به دعای برای سلامتیت و عمر طولانیت میگذره...دیگه خوابیدن برام سخت شده و کمرم خیلی درد میکنه قلمبه خانوم....دوست دارم... ...
28 بهمن 1392

نورای قشنگم....31 هفته شدی....

مامانی رفتیم سونو  7 روز بزرگتر از سنت هستی خیلی باحال بود...صورتتو دیدم لبات عین بابا بهزادت بود....1750 گرم وزنت بود...خیلی خوشحالم  که شما  وزنت متعادله و منو هی خوشحال تر میکنی قربون ضربان قلبت برم...خیلی روز خوبی بود...،
21 بهمن 1392

عزیز دلم 30 هفتگیت مبارک باشه....

وای خدا جونم 7 ماهگی تموم شد...نورا جونم 8 ماهه شدی قوربونت برم....خیلی خوشحالم که 8 هفته دیگه همو میبینیم....دیگه اخراشه....دوست دارم دختر خوجل من....امتحانای مامان تموم شده...دیگه فقط میخوام استراحت کنم که شما راحت باشی...مامان خیلی کمرش درد میکنه....الان به خاطر  حاملگیم 89 کیلو شدم وای داره مامان میترکه....خخخخ..از خوشحالیه.... ...
14 بهمن 1392

نور دیده ام 29 هفتگیت مبارک....

دختر قشنگم وارد 29 هفتگی شدی وای روزا و شبا داره میگذره و ما هر روز به هم نزدیک تر میشیم..،،کاشکی زمان به یک چشم به هم زدن تموم شه و ما همو زود ببینیم....مامان هنوز امتحان داره و مشغوله...خرید های شما هم تموم شده....هر روز منو بابا بهزاد باهات حرف میزنم...اخه ما دوتا سه نفر شدیم و از خدا میخواییم خدا تورو به ما ببخشه....
7 بهمن 1392

نورای من 28 هفتگیت مبارک..

چقدر خوشحالم هفته ها دارن سپری میشن و برای دیدنت لحظه شماری میکنم...تو این هفته سرویس چوبتو  گفتن میارن ولی هنوز اتاقتو کاغذ نکردیم برای همین عقب انداختیم...با بابا جون رفتیم کالسکه برات خریدیم...خیلی خوجله....و رورویک....اونم خیلی خوشکله وقتی سیسمونیتو چیدم برات برای یادگاری عکس میزارم دختر قشنگم...قوربون لگد زدنات...مامانی هنوز امتحان داره و مقداری هم عفونت ادراری گرفته که با دارو خوب میشه...بعدش شما با اهنگ های بابا بهزاد واکنش نشون میدی جوجه....دوست داریم و از خدا برای داشتنت سپاسگذاریم....پدر بزرگ بابا بهزاد تو هفته قبل فوت کردن....خیلی همه ناراحت بودن...کاشکی نتیجشونو میدیدن بعد فوت میکردن..... ...
30 دی 1392

نورای من...وارد 27 هفتگی شدی....

دختر گلم....چند روز پیش منو بابا مهربدو بردیم کلوپ بازی اهنگو صدای بچه ها باعث شده بود شما  زیاد تکون بخوری خیلی قشنگ بود حتی از رو لباس هام بابا بهزاد حس میکرد کلی میخندیدیم....میخواستیم دیگه برای شما هم ژتون بازی بگیریم جوجه جون....امروز صبح هم مامان رفت ازمایش قند داد ابکش شد سه بار خون گرفتن ازم....بابا بهزاد هم ازمایش داد...کلی خندیدیم....من پس فردا امتحان  دارم بهم تقلب برسون...ههه ههه....مامانی دعا کن نمره خوبی بگیرم....بازم میام برات مینویسم کوچولوی من.... اینم یه تیکه از حلقه درته که خاله نمدی داره برات درست میکنه فرستاد ازش برات عکس میزارم..... ...
23 دی 1392

دختر گلم....خاله سوسکه من وارد 26 هفتگی شدی....هورا شروع ماه هفت....

خداوند شمارو از من نگیره....قوربونت برم...دیگه میفهمم تو شکمم سکسکه میکنی....یواش یواش اومدی تو معده مامانی....کمر مامان یکم وضعش ناجوره...ولی همش میارزه به دیدن روی ماهت....مامان امتحاناش داره شروع میشه و درگیره درساشه...با هم درس میخونیم دانشمند من....بابا بهزاد هم همش برات اواز میخونه و باهات حرف میزنه رو شکمم نور انداختیم ببینیم میبینی دیدیم بله جوجه خانوم فرار کردن یه گوشه دیگه...قوربون چشمات برم من....خداوند بهت سلامتی بده دختر گلم....بوس یه عالمه برای اون دستای  ریز کوچولوت...دیگه فکر کنم 1 کیلو شدی...هه از یه  چند میل الان 35 سانتی حدودا....روزها به شوق دیدارت چه با شکوه است و شبها به شوق وصلت چه رویایی میبینمت....مامان قور...
16 دی 1392

دختر گلم وارد 25 هفتگی شدی....

وای خدا دیگه داری بزرگ میشی.....خیلی دوست دارم این 14 یا 15 هفته هم تموم شه.....اتاقتو میخوایم دیگه درست کنیم....کاغذ دیواری انتخاب  کردیم....مثل خودت فرشته.....هر شب بابا جونت برات کلی حرف میزنه و اهنگتو میخونه....شما هم یه لگد کوچولو با اون پاهای نازت میزنی که گوش کردی....دوست داریم عشق قشنگمون..... ...
9 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فرشته من می باشد